۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

آزادی خوب است و آدمهایی که در حصار زندگیهای دوگانه بزرگ شده‌اند قدرش را بیشتر می‌دانند.
فرم شغلی را در امپریال کالج پر می‌کردم. جزو فرم‌های HR، سوالی بود که دینتان چیست و گرایش جنسی‌تان ( و البته ما قول می‌دهیم این فرم را کسانی که انتخابتان می‌کنند، نبینند). تعجب کردم.خیلی وقت بود از این سوالات بو دار نشنیده بودم. اینجا کسی به این کارهای ادم کاری ندارد،‌ هر چند من به طور ناخودآگاه حس می‌کنم که‌ وقتی می‌گویم ایرانی ام،‌ همه مسلمان دوآتشه می‌بینندم. البته بیراه هم حس نمی‌کنم،‌ وقتی بارها پیش آمده که در یک مهمانی، یک نفر از آسمان بیفتد کنار من،‌ سوال کند کجایی ام و برایم توضیح دهد این کاناپه که برداشته ای،‌ چربی خوک دارد ها.
لیست جوابهای ممکن را باز کردم ، ته دلم گرم شد. احساس خوبی بود دیدن اینکه همه گرایش‌ها، دینها و بی‌دینی‌هایی که من می‌شناسم،‌ کنار هم لیست شده بودند و آدمهایی که صاحبشان اند،‌ می‌توانستند هر چه هستند را اعلام کنند، بی‌هیچ نیازی به کتمان یا دروغ.
یاد نمازهای جماعت مدرسه افتادم، یاد گزینش فوق‌لیسانس و یاد همه دروغ هایی که گفتم، سکوت‌هایی که کردم و طعم تلخ تحقیری که نمی‌گذارد مثل یک سویسسی روشنفکر وغیر نژاد‌پرست،‌ به تمام ادیان و نشانه‌هایشان احترام بگذارم.


۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

باز مریضم، باز سرما خورده‌ام، باز ددلاین دارم و می‌خواهم این وسط وسط ها بروم مسافرت. همان اول گفتم که مریضم.


۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

شیرین آماده‌باش است برای زایمان. همان موقع سال و همان جایی که من مادر شدم!
در فیس بوک اش نوشته:
در حیرتم چطور خواهد گذشت ...
برایش نوشتم :
قرار است بهترین خاطره زندگی‌ات شود!!

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

زن قصه ما، گاهی حال و حوصله هیچ کس را ندارد، حال و حوصله آدمهایی را كه وقتی سرحال است، فکر می‌کند زیادی جوان اند و بی‌تجربه و وقتی سر حال نیست، فکر میکند ... اند لابد (کاش می‌دانستم شما این ... را چه می‌خوانید).
زن قصه ما، حال و حوصله آدمهایی را ندارد كه شبیه یک کار، یک رشته دانشگاهی، یک دانشگاه دهان پر کن و یک رتبه کنکوراند، همین طور كه حال و حوصله آدمهایی كه کدبانویی بی نقص اند را ندارد، حال و حوصله آدمهایی را ندارد كه خلاصه شدند در الگوی مادر نمونه وبلاگی، و ملتمسانه از مردم می‌خواهند تا اقرار کنند با آسمانی ترین مادر زمین طرف اند همین طور كه حال و حوصله کسانی که آنها را زنان ساده کامل می‌نامند را ندارد.
اگر در وبلاگتان از عیبهایتان می‌گوید، از اینکه بچه‌تان گاهی مریض میشود، از اینکه می‌نشینید روزی ۳ ساعت lostوdesperate housewive می‌بینید، از اینکه موقع تلوزیون دیدن مثل خرس کره بادام زمینی و کرکر می‌خورید، از اینکه خانه‌تان هیچ وقت مثل دست گل نیست و از این بابت هیچ هم ناراحت نیستید، لطفا آدرس وبلاگتان را بدهید كه خواننده‌تان شوم.



۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

فرصتی برای من، فرصتی برای حیوانات

یعنی آدم خیلی عوضی است اگر بین این همه خبر کشت و کشتار و درد و فلاکت، موقع BBC خواندن بیش از هر چیزی خبر انقراض یک گونه جانوری اذیتش کند و تا خبر را تا آخر نخوانده و کمی هم برای جانور بینوا زار نزده، نتواند برود سر کار و زندگیش؟ حالا خوبست از این آدمهای کشته مرده و هلاک سگ و گربه نیستم و تا قبل تولد دخترک، مثل سگ از هر جنبنده ای میترسیدم. فرقی هم نمی‌کند که جانور در خطر یوز ایرانی باشد یا ماهی ازون برون، هر چه باشد من باید بنشینم و برایش عزا بگیرم . خیلی حرکت بورژوای لوسی است، نه؟ اما باور کنید احساس گناه و بی‌عرضگی می‌کنم، به عنوان یک آدم،‌که دخالت و کثافت‌کاری ام روی زمین باعث نابود شدن یک گونه حیات می‌شود.
چند سال پیش، قرار بود مسابقات ملکه زیبایی، نمیدانم در کدام کشور مسلمان آفریقایی برگزار شود كه مردم برای اعتراض به برگزاری این مسابقه در کشورشان به خیابان ریخته بودند. بعد هم شلوغ پلوغ شد بود و یک عده آدم کشته شده بودند. من در سوییس تازه وارد بودم. یک خانم منشی گنده و لوس ایتالیایی داشتیم كه وقتی این خبر را درروزنامه ساعت قهوه‌اش خواند، گفت واه واه، این آدم ها و جونشون هیچ اهمیتی واسه من نداره. واسه من سگ و گربه ام از این آدمها مهم تره. من با شنیدن این حرف چشمهایم چهار تا شد و بقیه چشم غره تحویلش دادند. خانم منشی آدم عجیب و پردردسری بود و دو، سه ماه بعد هم استعفا داد و رفت. اما من هروقت خبرهای بیم و امید مملکت ام را نصفه کاره رها میکنم و می‌نشینم با علاقه و تمرکز، توضیح علل انقراض شیطان تاسمانی را میخوام ، حس می‌کنم شبیه آن منشی گنده ایتالیایی شده ام.

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

چیز مهمی نمی‌خواهم بگویم. یعنی می‌خواهم بگویم ها، اما تایپ فارسی‌ام آنقدر ضعیف است که اگر بگویم، یک شب دیگر را کامل از کار خواهم افتاد.
فقط بگویم که من الان کاملا شبیه یک دانشمند احمق و گیج ام(هنوز هم رسم است که برای اثبات باهوش بودن باید خودت را گیج نشان بدهی؟ ). لم داد‌ه ام روی تخت،‌ کامپیوترام را گذاشته ام روی پا و چون حال ندارم بروم آدامسی که باعث کف کردن دهان و درد گرفتن فک‌ام شده را بیندازم دور و چون نمی‌خواستم هیچ جایی بچسبانمش و بعد یادم برود و فردا صبح بچه‌ام بیاید پیدا کندش و با ذوق بپرسد what's that? و بعد بردارد قورتش بدهد، فکر کردم می‌شود بچسبانمش رو پیشانی‌ام. حالا من یک محقق لم داده روی تخت ام که با آدامسی چسبیده بر وسط پیشانی،‌ پروپوزال، که چه عرض کنم وبلاگ می‌نویسد. لازم است که بگویم گاهی دست در دماغم هم می‌کنم؟


۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

تلخ ام دوباره.
وقتی زندانی به بزرگی یک قاره خانه آدم می‌شود و آدم کم کم از آن خوشش می‌آید،‌ عادت می‌کند به امید‌وار بودن، به این که یک روز همه کسانی که باید ببیند را خواهد دید. بد است وقتی آدمها بی‌خبر می‌روند و بر‌ نمی‌گردند و تو هرگزنخواهی‌دیدشان.