‏نمایش پست‌ها با برچسب motherhood. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب motherhood. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

هیچ فکر نمی کردم آدم ممکن است مجبور شود چسب دستش را که ناخنش ریشه و ریشه‌اش کنده شده است باز کند تا بچه‌اش را از نگرانی در آورد. بچه‌ای را که از وقتی فهمیده بود دست مامانش اوف شده، هی نگران نگاهش می‌کرد و نازش می‌کرد و بوسش می‌کرد و با دیدن کوچکی زخم هم باورش نمی‌شد مامان اینقدر‌ها دردش نمی‌آید.
خیر سرم من این وبلاگ را باز کرده بودم که از چیزهایی غیر از مادر بودن بنویسم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

شب ها ساعت ۹ به بعد،‌ وقتی دخترک خواب است و من بیکار،‌ با اشتیاق می‌ایم و این صفحه را باز می‌کنم تا گوشه سمت چپش را نگاه کنم. دنبال به روز شدن وبلاگ مامانهایی هستم که آن موقع، صبحشان است و آنور دنیا رفته اند سر کار. چقدر این آدم های ندیده را دوست دارم. تجربه ای‌ یکسان، محکمتر از آنکه فکرش را بکنی به هم ربطمان داده وبیش از هر دوست صمیمی و قدیمی ای، با هم حرف داریم.

۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

تو نیز اگر در پوستین خلق افتی به از آن که بخفتی

کارهایی هست که من از انجام دادنشان احساس گناه می‌کنم،‌ اما خیلی از مامانهای وبلاگهایی که می‌خوانم به انجام دادن این کارها افتخار می‌کنند.
۱- بچه من دیروز ۱۵ ماهه شد. در شبانه روز ۲ تا ۳ بار از من شیر می‌خواهد و من هنوز نتوانسته ام کامل از شیر بگیرمش. تقصیر این baby center کودک سالار است که می‌گوید گریه بچه را برای از شیر گرفتن در نیاورید، سرش را گرم کنید و اگر هیچ جور یادش نرفت شیرش بدهید. من هر بار که در برابر این بچه شکست می‌خورم و شیرش می‌دهم، احساس می‌کنم یک آدم عقب‌مانده بی‌عرضه ام که به بچه خرس گنده اش شیر می‌دهد. اما هی در وبلاگها می‌خوانم مردم به بچه ۲ ساله شیر می‌دهند و به خودشان که اینقدر مادر فداکاری اند افتخار می‌کنند.

۲- بچه ام چند وقت است حوالی ساعت ۵.۵ / ۶ صبح بیدار می‌شود و من و پدرش چون حال نداریم برویم در اتاقش بشینیم و کاری کنیم که باز همانجا بخوابد،‌ می‌زنیمش زیر بغل و می‌اوریمش در تخت خودمان و او باز می‌خوابد. هر صبح که در تخت ما از خواب پا می‌شود، من به خودم فحش می‌دهم و یاد آن مادر چاق و چله فیلم پینک‌فلوید می‌افتم که بچه اش را تو تخت خودش می‌خواباند. هیچ نمی‌فهمم چطور مردم در وبلاگشان می‌نویسند بچه شان همیشه پیششان می‌خوابد و با افتخار می ‌گویند همین که بچه گریه کند مامان شیرش می‌دهد، چون نباید گذاشت بچه گریه کند.

۳- وقتی باید بچه ام را یک جور در اتاق سرگرم کنم و بدانم که دنبالم راه نمی‌افتد بیاید انگشت بکند در ظرف‌های نشسته ماشین یا لباس‌های خیس خشک کن یا کابینت های دستشویی،‌برایش تلوزیون روشن می‌کنم. طفلک مبهوت می‌شود و می‌رود می‌چسبد به تلوزیون تا من برگردم و نجاتش دهم. گاهی هم با هم می‌بینیم،‌ وقتی بی‌حوصله و خواب‌آلود است و اگر بخواهد بازی و شیطنت کند، هی می‌خورد به در و دیوار. بعد شبها می‌شینم و ساعتهای پای تلوزیونش را جمع و تفریق می کنم و غصه می‌خورم که چرا بچه زیر ۲ سالم را پای تلوزیون نشانده ام‌ (دکترها می‌گویند نکنید آخر). بعد می‌بینم ملت عکس بچه شان که مبهوت تلوزیون است را می‌گذارند در وبلاگشان و درباره کانالی به اسم بیبی‌تی‌وی حرف می‌زنند که متاسفانه در ایران قطع شده و چکار باید کرد تا باز بیاید و این حرفها.

۴- بچه‌ام وقتهایی که بد ‌خواب شده و هیچ جوری نمی‌شود خوابش کرد، با شیر خوردن به خواب می‌رود و من می‌گذارم بخوابد تا از دستش خلاص شوم. بعد وجدانم ناراحت می‌شود و خودم را شکنجه می‌کنم که چرا بچه ام را بد تربیت می‌کنم : حالا دندانش خراب می‌شود و برای خواب به من وابسته می‌شود و غیره. بعد می‌بینم مردم ککشان هم نمی‌گزد که هر شب بچه‌شان را با شیر دادن بخوابانند.

می‌روم و وبلاگهای مردم را می‌خوانم تا ببینم بچه هایشان چه پیشرفتهایی کرده اند و مقایسه کنمشان با بچه خودم. بعد وحشتم می‌گیرد از اینکه یک روز بچه ام عاشق یکی از این بچه‌هایی شود که وقتی دهانشان را شب باز می‌کرده‌اند تا نقی بزنند،‌ مادرشان ممه را در دهانشان گذاشته اند تا کودکشان سرخورده نشود و یا‌ از همین هایی که وقتی ۱ ساله بودند، مادرهایشان جای آنکه گوگولی مگولی صدایشان کنند، کودک متفکر من صدایشان می‌کرده اند. کاش می‌شد قبلش می‌امد و از من صلاح و مشورت می‌کرد...من هم وبلاگ داماد آینده را زیر و رو می‌کردم و بعد اجازه عشق و عاشقی می‌دادم.

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

دست هايم را در باغچه مي كارم سبز خواهم شد ،مي دانم ، مي دانم،مي دانم


قدیمها از دست مادرم حرص می‌خوردم که چرا مواظب دستهایش نیست و آنقدر بدون دستکش کار خانه کرده که پوست دستهایش ضخیم شده.
موهایم را، از وقتی آرش از چشمهایم تعریف کرده بود،‌چشم هایم را و دستهایم را دوست داشتم. صد البته،اگر مرا دیده باشید می‌دانید نمی‌توانم دماغم را دوست داشته باشم، ولی چند وقتی است که دیگر برایم مهم نیست. اما همیشه دستهایم مرتب بود. یک حلقه ساده،‌ یک ساعت که دوستش دارم و ناخن های کوتاه آرایش شده با برق‌ناخن.
وقتی مستقل شدم و مجبور شدم خودم کارهای خانه خودم را بکنم ،‌برای هر کار کوچکی دستکش به دستم می‌کردم. باور کنید دستهایم جوان جوان مانده بود،‌عین زمانی که خانه مادرم بودم. این بود که با خودم می‌گفتم: دیدی مامان تقصیر خودش بود، اگه دستکش دسش می‌کرد دستاش اونجوری نمی‌شد.
این روزها وقتی می‌دوم تا به بچه‌ام یک وعده غذا بدهم، وقتی برای پختن غذا وآوردنش، همراهی در ‌غذا خوردن، تمیز کردن دست و صورت و لباسش بعد از غذا،‌تمیز کردن صندلی‌اش و بعد از جارو کردن زیر صندلی‌اش هزار بار دستم را می‌شویم یا وقتی روزی یک بار خانه را جارو می‌کنم و آینه دستشویی رومینا را تمیز می‌کنم و خودش را حمام می‌کنم، همراهش مسواک می‌زنم و بٓ‌بٓ هایی که افتاده زمین و اَه شده را زیر آب می‌گیرم،‌ یاد مادرم می‌کنم و باخودم می‌گویم یادم باشد دفعه بعد که زنگ زد این ماجراها را تعریف کنم و بگویم چند وقتی است حلقه ام را درآورده ام چون آب زیرش می‌ماند و انگشتم زخم می‌شود.

آخ دلم تنگ شد برایش. بروم در تختش ماچش کنم، رویش را بکشم و بیایم بخوابم

۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

دیشب من رفته بودم تو کمد اتاق خوابمون تا چیزی رو جا به جا کنم و می‌شنیدم بابا به رومینا می‌گه نه، رومینا، اینور، مامان اونجا نیست. اومدم از اتاق بیرون و دیدم بابا تو نشیمن ا و رومینا با اون قد نیم وجبیش داره پشت در دستشویی اتاقش در می‌زنه و می‌گه ماماماماماما...
گفتم رومینا، دنبال من می‌گردی؟ برگشت، خندید و با دستهای بازشده به دو طرف دوید طرف من و پرید بغلم و سرش رو گذاشت رو شونم. از اون موقع من هی صحنه رو برای خودم باز مجسم می‌کنم و هی قند تو دلم آب می‌شود.

در ضمن سرما خوردم عین خر
آی مامانها، دلتون بسوزه که دختر من مثل گل، هر شب سر ساعت ۸ چشاشو می‌ماله که من خوابم می‌آد. بعد هم می‌ره می‌خوابه. من می‌شم واسه خودم و به قول این فرنگی ها، موقع me time می‌شه. آی کیف داره می‌شینم تو این وبلاگ ها می‌خونم ملت زار می‌زنند که بچه نره‌خرشون نمی‌ره تخت خودش بخوابه و شب تا صبح سیصد بار پا می‌شه و شیر مامانش رو می‌خواد ، اما بچه من تا صبح تخت می‌خوابه.


۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

ترسناک است برای چند سال زندگی کسی به آدم بسته باشد. همین که این موجود نرم و کوچولو، تمام وقت دنبالم راه می‌رود و صدایم می‌کند می‌ترساندم. همین که گاهی می‌اید و سر و لپش را روی پایم می‌گذارد و بعد می‌رود پی کارش. همین که وقتی جای جدیدی می‌رویم یک ربعی به من می‌چسبد تا با آدم ها و محیط آشنا شود و بعد برود خانه مردم را درب و داغان کند. همین که هیچ کس در دنیا نمی‌داند کی ها غذا و بین‌غذا می‌خورد،‌چه خوراکی‌هایی دوست دارد و وقتی دلخور است چه بازی هایی سرگرمش می‌کنند. همین که برای خوابیدن من باید پیشش باشم و با هیچ کس دیگری نمی‌خوابد.
می‌دانم،‌آخرش آنقدر این بچه را به خودم می‌چسبانم که لوس‌تر ازمن و پدرش شود.

۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

وقتی مامان ها research statementمی‌نویسند،‌ باید صبر کنند تا نی‌نی که از قضا همان شب بازی اش گرفته،‌ تا ساعت ۱۰:۳۰ بازی کند، حمامش کنند،‌شامش را بدهند و بخوابانندش و بعد بروند سراغ کارشان و تا نیمه شب کار کنند.
وقتی بابا ها می‌خواهند discussion مقاله شان را بنویسند، از صبح یک شنبه با قیافه متفکر از خواب پا می‌شوند،‌در تمام طول روز پای کامپیوتر،‌ اخبار خارجی و داخلی را می‌خوانند، کمی بازی کامپیوتری می‌کنند و وقتی خوب تمرکز کردند و از نظر ذهنی آماده شدند،‌ حوالی غروب یکی دو ساعتی رو مقاله کار می‌کنند.

۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

تا حالا شده دستتان دو روز باشد که بریده باشد،‌هی بسوزد و هی با خودتان بگویید این بار که رفتم آشپزخانه یک چسب به این می‌زنم و آخر سر آنقدر وقت نکنید و هر بار که رفتید آشپزخانه در حال دویدن باشید که زخم خود به خود خوب شود؟ خوب آدم، آدم است دیگر. زخمش که تا ابد زخم نمی‌ماند و یک روزی خوب می‌شود.

۱۳۸۷ شهریور ۲۱, پنجشنبه



۱۳۸۷ شهریور ۱۳, چهارشنبه

وقتی‌ رفتم تو اتاق رومینا که بخوابانمش، نادال و فیش داشتند تنیس بازی می‌کردند. بیش از ۱ ساعت خواباندن رومینا طول کشید و وقتی‌ برگشتم، کلافه و خسته بودم (البته تقصیر رومینا نیست و خودم کمی‌ مریض احوالم) و نادال و فیش هم همچنان بازی‌ میکردند. قبول دارم در این مدت به این دو فشار بیشتری آمده است تا من. ولی‌ خوب، من که بابت این کار مورد تمجید و تایید کسی‌ قرار نمیگیرم. دخترک نرم و نازک الان با بوس و بغل نرمش دلم را میبرد، اما فردا پس‌فردا، وقتی‌ تینیجر شد، مطمنم تره‌ام برایم خورد نمیکند.

امروز رفتم برای گرفتن سومین گواهی‌نامه زندگی امتحان دادم. بعدی لابد گواهی‌نامه آفریقایی و استرالیایی است.