۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

می‌خواستم با یک هفته تاخیر برای دخترکم تولد بگیرم. به موقع نمی‌شد، چون خودش و دوستانش همه درگیر و هیجان زده هالووین بودند.

کاسه، بشقاب باغ‌وحشی‌ی و بادکنک و گل و سنبل و گودی‌بگ و هزار تا خرت و پرت را گرفتم. با دخترک رفتیم کیک تولد وابزی را که عاشقش است سفارش دادیم و سر راه خانه آمدن،‌ رفتیم پارک و کمی دنبال هم بدو بدو کردیم. وقتی آمدیم خانه و رفت تختش،‌ ظرف چند ثانیه خوابش برد و من آمدم پای کامپیوتر‌ام. وقتی بیدار شد،‌ لپ‌هایش سرخ و گرم بود. دمای گوشش را اندازه گرفتم، تب داشت. تا فردا صبح هر ۴ ساعت تب‌بر خورد و تمام مدت فین‌فین کرد. آخر ایمیل زدم به دوستانش که مهمانی تعطیل است و زنگ زدم به whole food که کیک را اندازه ۳ نفر درست کند. حالا همه اتاق را بادکنم چسبانده ام و می‌خواهم کاری کنم که فردا روزی برای دخترک زبان دراز فین‌فینی من باشد.




۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

مراتب دوستی

یک مشکل بزرگم نداشتن اعتماد به نفس یا مهارت در ابراز علاقه به آدمها بوده و هست.
تا چند وقت پیش ماچ کردن برایم سخت‌ترین کار دنیا بود، تا این که چند سال زندگی در لوزان که سکنه‌اش عادت دارند هر آدم آشنا وغیر آشنایی را به محض سلام کردن، ۳ تا ماچ کنند، تابو ماچ کردن و ماچ شدن را برایم از بین برد. اما به هر حال من همان آدم سرد مزاج ام. این‌است که زورم می‌آید کسی را فلانی جون صدا کنم. همین طور، خیلی آسان است که که کسی بفهمد چقدر دوستش دارم. کافیست به ایمیل ها،‌ پیغام های فیس‌بوکی و کامنت های وبلاگی اش نگاه کند. اگر رفیقم باشد و حرفی برای زدن داشته باشیم، حتما صدایش می‌کنم فلانی. اگر کمی کوچولو موچولو باشد برایم ویا طوری دوستش داشته باشم که آدم خواهر یا برادر کوچکش را دوست می‌دارد، صدایش می‌کنم فلانی جونم. فلانی جان هم یک چیزی این وسط هاست. اما فلانی جون،‌آخرین و زورکی-محترمانه‌ترین روش صدا کردنم است که خوب، قبول دارم با روش تعداد زیادی از آدمهای نرمال فرق دارد.
یک استثنایی هم هست البته. ممکن است که خیلی هم دوستش داشته باشم ، اما اینقدر اصرار بر استفاده از مرجان جون داشته باشد و به فلانی صدا شدنش از طرف من بی‌اعتنا باشد که من مجبور شوم برای جلو‌گیری از سوءتفاهم، فلانی جون صدایش کنم. هر بارهم که اینکار را می‌کنم، کلی دردم می‌آید.

چرا آمریکایی ها،‌ بعد از کلی رفت و آمد و رفیق بازی،‌ هم را موقع سلام علیک، ماچ نمی‌کنند؟ اوایل که از سوییس آمده بودم ، واقعا افسردگی گرفته بودم از ‌ماچ نشدگی!

یکباریک فمنیست آمریکایی می‌گفت که فکر می‌کند وقتی مردان دست زنان را موقع دست دادن محکم فشار می‌دهند، دلیل مرد‌سالارانه دارد. اما من از فشرده شدن دستم موقع دست دادن خوشم می‌آید. برایم نشانه دوستی است. شما چطور؟

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

جدا چرا آدم باید آدرس وبلاگش رو به چهارتا آشنا بده، که بعد نتونه دیگه هیچی توش بنویسه؟

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

آزادی خوب است و آدمهایی که در حصار زندگیهای دوگانه بزرگ شده‌اند قدرش را بیشتر می‌دانند.
فرم شغلی را در امپریال کالج پر می‌کردم. جزو فرم‌های HR، سوالی بود که دینتان چیست و گرایش جنسی‌تان ( و البته ما قول می‌دهیم این فرم را کسانی که انتخابتان می‌کنند، نبینند). تعجب کردم.خیلی وقت بود از این سوالات بو دار نشنیده بودم. اینجا کسی به این کارهای ادم کاری ندارد،‌ هر چند من به طور ناخودآگاه حس می‌کنم که‌ وقتی می‌گویم ایرانی ام،‌ همه مسلمان دوآتشه می‌بینندم. البته بیراه هم حس نمی‌کنم،‌ وقتی بارها پیش آمده که در یک مهمانی، یک نفر از آسمان بیفتد کنار من،‌ سوال کند کجایی ام و برایم توضیح دهد این کاناپه که برداشته ای،‌ چربی خوک دارد ها.
لیست جوابهای ممکن را باز کردم ، ته دلم گرم شد. احساس خوبی بود دیدن اینکه همه گرایش‌ها، دینها و بی‌دینی‌هایی که من می‌شناسم،‌ کنار هم لیست شده بودند و آدمهایی که صاحبشان اند،‌ می‌توانستند هر چه هستند را اعلام کنند، بی‌هیچ نیازی به کتمان یا دروغ.
یاد نمازهای جماعت مدرسه افتادم، یاد گزینش فوق‌لیسانس و یاد همه دروغ هایی که گفتم، سکوت‌هایی که کردم و طعم تلخ تحقیری که نمی‌گذارد مثل یک سویسسی روشنفکر وغیر نژاد‌پرست،‌ به تمام ادیان و نشانه‌هایشان احترام بگذارم.


۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

باز مریضم، باز سرما خورده‌ام، باز ددلاین دارم و می‌خواهم این وسط وسط ها بروم مسافرت. همان اول گفتم که مریضم.


۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

شیرین آماده‌باش است برای زایمان. همان موقع سال و همان جایی که من مادر شدم!
در فیس بوک اش نوشته:
در حیرتم چطور خواهد گذشت ...
برایش نوشتم :
قرار است بهترین خاطره زندگی‌ات شود!!

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

زن قصه ما، گاهی حال و حوصله هیچ کس را ندارد، حال و حوصله آدمهایی را كه وقتی سرحال است، فکر می‌کند زیادی جوان اند و بی‌تجربه و وقتی سر حال نیست، فکر میکند ... اند لابد (کاش می‌دانستم شما این ... را چه می‌خوانید).
زن قصه ما، حال و حوصله آدمهایی را ندارد كه شبیه یک کار، یک رشته دانشگاهی، یک دانشگاه دهان پر کن و یک رتبه کنکوراند، همین طور كه حال و حوصله آدمهایی كه کدبانویی بی نقص اند را ندارد، حال و حوصله آدمهایی را ندارد كه خلاصه شدند در الگوی مادر نمونه وبلاگی، و ملتمسانه از مردم می‌خواهند تا اقرار کنند با آسمانی ترین مادر زمین طرف اند همین طور كه حال و حوصله کسانی که آنها را زنان ساده کامل می‌نامند را ندارد.
اگر در وبلاگتان از عیبهایتان می‌گوید، از اینکه بچه‌تان گاهی مریض میشود، از اینکه می‌نشینید روزی ۳ ساعت lostوdesperate housewive می‌بینید، از اینکه موقع تلوزیون دیدن مثل خرس کره بادام زمینی و کرکر می‌خورید، از اینکه خانه‌تان هیچ وقت مثل دست گل نیست و از این بابت هیچ هم ناراحت نیستید، لطفا آدرس وبلاگتان را بدهید كه خواننده‌تان شوم.