ه‍.ش. ۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

وقتی رای‌هایمان را دزدیدند،‌ عکس‌مان شد مربع سبزی که می‌گفت رای من کو؟ وقتی همشهری‌هایمان را به جرم این سوال کشتند،‌ عکس مان شد مربع سیاه عزا.
امروز با وقاحت می‌گویند درصدی از آرا را بازشماری کرده‌اند و نتیجه همان است. در خانه تان به شما تجاوز می‌کنیم و مال و منالتان را غارت می‌کنیم اما شما هیچ کاری نمی‌توانید بکنید. ‌دنبال رنگی عزادار تر از سیاه می‌گردم.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

من ترسو ام، خیلی ترسو. یعنی اگرالان ایران بودم، تو شش تا سوراخ قایم شده بودم. من جرات نمی‌کنم در فیس‌بوک دوستان ام را تشویق کنم که در ایران به تظاهرات بروند یا اعتصاب کاری کنند وقتی خودم در دورترین نقطه زمین نسبت به آنجا دارم با بچه ام Bob the builder نگاه می‌کنم. برای همین هی این لینک هایی که همه پست می‌کنند را share می‌کنم و باز برشان می‌دارم.

عجیب اند برایم آدم هایی که خارج از ایران اند،‌اسم فیس‌بوکی‌شان را عوض کرده‌اند و هی فراخوان اعتصاب و تظاهرات می‌فرستند.

ندا دختر کوچکی بود که جشمانش به سیاهی ذغال بود

هر وقت صفحه BBC و Facebook را باز می‌کنم،‌ ندا لبخندم می‌زند. هزار بار فیلم جان دادنش را دیدم و هر بار به گریه افتادم. تصویر دختر زیبایی که در کنار خیابان خون از بینی و چشم و دهانش بیرون می‌زند و نگاهش خاموش می‌شود از جلوی چشمم کنار نمی‌رود. اولین بار تیتر فیلم را دیدم و خود فیلم را باز نکردم. ته دلم غر فمینیستی هم زدم که چه فرقی دارد زنی به تیر نامردان بمیرد یا مردی؟‌! چرا امروز همه با این دختر بی‌نوا پسر‌خاله شدند؟ وقتی فیلم چند بار دیگر روی Facebook پست شد، نگاهش کردم و برابری زن و مرد یادم رفت. آدم های زیبا نباید بمیرند، آن هم ‌طوری که مردم تمام دنیا را از ماندن و سکوتشان شرمنده کنند.

ندا دختر کوچکی بود که نمی‌خواست چادر به سر کند
او در خیابان های تهران قدم میزد و به جمعیت بر افروخته ملحق شد
ناگهان سوزشی در سینه خود احساس کرد و خون جاری شد
مردم را شکست نخواهید داد وقتی آزادی خواهی گسترش میابد
بمیرید، بمیرید ای مجسمه ها ی سنگی
بنگرید چگونه سربازانی که صورتشان رو پوشانده اند فرار میکنند
مردم را شکست نخواهید داد وقتی یاد گرقتند آزادی جقدر خوب است
ندا دختر کوچکی بود که جشمانش به سیاهی ذعال بود
او در خیابان های تهران قدم میزد که رای خود را پس بگیرد
به پدرش بنگرید که سر دخترش در دستان اوست و فریاد بر آسمان ها میاورد
مردم را شکست نخواهید داد وقتی یاد گرفتند چگونه پرواز کنند

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه

اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!


اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!


چون باغ شود دوباره خرّم
اي بلبل مستمند مسكين!
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق، نگار خانه ي چين،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكين
ز آن نوگل پيشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكين،
از سردي دي فسرده، ياد آر

علي اكبر دهخدا

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

مردم کشورم را باز دوست دارم. سالها بود که دوستشان نداشتم. وقتی کشورم را ترک کردم، از دست مردمش عصبانی بودم، از دست ادمهایی که وقتی تصادف می‌کردند، پیاده می‌شدند که هم را بزنند،‌ از دست آدمهایی که هیچ وقت نمی‌توانستی مطمین باشی که راست می‌گویند، از دست آدمهایی که کار کردن برایشان بار منفی داشت و مال تراکتور بود و درس خواندن کار خر،‌ از دست آدمهایی که خیال می‌کردند از همه مردم دنیا باهوش تر، متمدن تر و زیبا ترند، از دست آدمهایی که در کوچه و خیابان و دانشگاه و شرکت، همه جا مرا ضعیفه می‌دیدند. تا سالها بعد از رفتنم، از این مردم فرصت طلب دروغگو بدم می‌آمد و دلم برایشان تنگ نمی‌شد.
دوستم داشت بعد چند سال زندگی در کانادا به ایران بر‌ می‌گشت. به ‌اش گفتم: به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
بعد یادم آمد بیش از ۱۰ سال قبل همین را به دوست دیگری که به کانادا می‌رفت گفته بودم
این روزها دلم برای مردم کشورم تنگ شده. وقتی می‌گویم مردم،‌ یاد مرد کثیف چرب و چیلی که در میدان انقلاب متلک بارم می‌کرد نمی‌افتم،‌ یاد مردم کشورم می‌افتم.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۲۵, دوشنبه

احساس می‌کنم حق ندارم درباره حوادث جدید حرفی بزنم، تا وقتی آنجا نیستم که کتک بخورم،تنم کبود شود و ‌از جانم و مالم بترسم. اما می‌توانم که بگویم دست مریزاد آدمهای شجاعی که می‌روید حق را فریاد می‌زنید

مواظب باشید! حیفید شما که بلایی سرتان بیاید


ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه

خاله‌زنک بازی

ببخشید من به اصول دموکراسی پایبند نیستم و گاهی خاله‌زنک بازی در می‌آورم و اینها، اما باورتان می‌شود هنوز آقای دکتر مهندس فلان بهمان هایی پیدا می‌شوند که بعد ۱۰ سال زندگی، کار و معاشرت در اروپا و آمریکا، هیچ کدام از دخترهای ایرانی و غیر‌ایرانی دور و برشان را نمی‌پسندند و می‌روند ایران یک زن می‌ستانند که خانم والده یا همشیره‌ها برایشان پسندیده‌اند.
راستش را بخواهید، نتیجه اش بد هم نیست. رابطه این ها که من می‌شناسم که دوام آورده است. اغلب هم این آقاست که یک تغییر سطح در رفتار، گفتار و انتخاب تفریحاتش می‌دهد و می‌شود همسن و سال خانمش که معمولا ده سالی کوچکتر است.