ه‍.ش. ۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

بی مخاطب

یکی از نشانه های روشنفکرتر بودن این است که به نشانه های روشنفکری چند سال قبل حمله کنی یا مسخره‌شان کنی.

وقتی من روشنفکر شده بودم،‌کسانی که کتاب مورد علاقه ‌شان در اورکات شازده کوچولو بود دست می‌انداختم و می‌گفتم وای به حال کسی که که نشانه کتاب‌خوانی‌اش شازده کوچولو خواندن باشد. یعنی این آدم مهمترین کتابی که خوانده و موقع اسم بردن یادش می‌اید،‌شازده کوچولوست؟‌






ه‍.ش. ۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه


سی و پنج سال از خدا عمر گرفته‌ام !!! هنوز بلد نیستم یک جفت خط تر و تمیز پشت چشمهایم بکشم

ه‍.ش. ۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

دست هايم را در باغچه مي كارم سبز خواهم شد ،مي دانم ، مي دانم،مي دانم


قدیمها از دست مادرم حرص می‌خوردم که چرا مواظب دستهایش نیست و آنقدر بدون دستکش کار خانه کرده که پوست دستهایش ضخیم شده.
موهایم را، از وقتی آرش از چشمهایم تعریف کرده بود،‌چشم هایم را و دستهایم را دوست داشتم. صد البته،اگر مرا دیده باشید می‌دانید نمی‌توانم دماغم را دوست داشته باشم، ولی چند وقتی است که دیگر برایم مهم نیست. اما همیشه دستهایم مرتب بود. یک حلقه ساده،‌ یک ساعت که دوستش دارم و ناخن های کوتاه آرایش شده با برق‌ناخن.
وقتی مستقل شدم و مجبور شدم خودم کارهای خانه خودم را بکنم ،‌برای هر کار کوچکی دستکش به دستم می‌کردم. باور کنید دستهایم جوان جوان مانده بود،‌عین زمانی که خانه مادرم بودم. این بود که با خودم می‌گفتم: دیدی مامان تقصیر خودش بود، اگه دستکش دسش می‌کرد دستاش اونجوری نمی‌شد.
این روزها وقتی می‌دوم تا به بچه‌ام یک وعده غذا بدهم، وقتی برای پختن غذا وآوردنش، همراهی در ‌غذا خوردن، تمیز کردن دست و صورت و لباسش بعد از غذا،‌تمیز کردن صندلی‌اش و بعد از جارو کردن زیر صندلی‌اش هزار بار دستم را می‌شویم یا وقتی روزی یک بار خانه را جارو می‌کنم و آینه دستشویی رومینا را تمیز می‌کنم و خودش را حمام می‌کنم، همراهش مسواک می‌زنم و بٓ‌بٓ هایی که افتاده زمین و اَه شده را زیر آب می‌گیرم،‌ یاد مادرم می‌کنم و باخودم می‌گویم یادم باشد دفعه بعد که زنگ زد این ماجراها را تعریف کنم و بگویم چند وقتی است حلقه ام را درآورده ام چون آب زیرش می‌ماند و انگشتم زخم می‌شود.

آخ دلم تنگ شد برایش. بروم در تختش ماچش کنم، رویش را بکشم و بیایم بخوابم

ه‍.ش. ۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه

روز تعطیل

روز یکشنبه خود را چگونه گذراندید؟

پاسخ به روش مامان های وبلاگ دار: با دوتا عشقهای زندگیم که می‌میرم براشون از زندگی لذت بردیم، من برای عسل‌ هام پلو خورشت فسنجون پختم تا عشقام غذای سالم وخوشمزه و خونگی بخورند،‌بعد از ظهر همه با هم خوابیدیم، نمی‌دونید چه لذتی داشت، بعد نشستیم خونوادگی فیلم دیدیم ...
پاسخ به روش آندسته از فعالان حقوق زنان که شبانه روز تلاش می‌کنند تا زنان حق داشته باشند آزادانه اسم اعضای جنسی و غیر جنسی خودشان و همین طور مال مردها را در مکالمات روزمره و غیر روزمره استفاده کنند: یک یکشنبه گه و کیری
وقتی یک مامان خانه‌دار به شوهرش غر می‌زند: اصلا یک شنبه چه هست؟ مگر فرقی با روز های دیگر دارد؟


پی‌نوشت۱: من به عمرم خورشت فسنجان نپختم چون نه من دوست دارم و نه آرش و دلیلی ندارد به مهمانها غذایی بدهیم که خودمان نمی‌خوریم
پی‌نوشت۲: اسم فسنجان یادم رفته بود. مجبور شدم در گوگل دنبال خورشت گردو بگردم تا فسنجان یادم بیاید

ه‍.ش. ۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخواست

کلاس دوم دبستان بودم و نمی‌دانم چرا معلم ورزشمان گفته بود سر کلاسش انشا بنویسیم. یادم نیست دقیقا تیترش چه بود. هر چه بود جوری بود که باید در آن انشا قربان‌ صدقه اسلام می‌رفتیم. من هم به نظر خودم رفته بودم. بعد از آن در خانه، هر کس مهمان می‌امد، مامان و بابا به من می‌گفتند بروم انشایم را بیاورم و بخوانم. انگار جمله نتیجه‌گیری ام خیلی برایشان جالب بود: پس ما نباید همیشه به اسلام عمل کنیم،‌چون کمی شادی در زندگی لازم است.
یادم می‌اید که انشاهایم همیشه مورد استقبال معلم ها قرار می‌گرفت. هر موضوعی که می‌دادند فرقی برایم نمی‌کرد،‌ با سعه صدر کلی راست و دروغ احساسی به هم می‌بافتم و تحویل می‌دادم، معمولا همان زنگ تفریح قبل کلاس یا حداکثر صبح، قبل رفتن به مدرسه. همیشه خانم مقدس کلاس چهارم یا خانم شیخیان کلاس پنجم می‌خواستند انشایم را برای کلاس بخوانم. من هم با قر و قمیش و دکلمه وار می‌خواندم،‌ بچه ها خمیازه می‌کشیدند و من ۲۰ می‌گرفتم. چه موجود اعصاب خورد کنی بودم!
در دوره راهنمایی،‌ فکر می‌کردم که معلم علوم و ریاضی و انشا یکی نیست و دلیل ندارد معلم انشا مرا تحویل بگیرد و لوس کند. اما اوضاع حتی بهتر شد. هر مزخرفی که از قلم اسهال گرفته ام شره می‌کرد مورد تقدیر واقع می‌شد. معرفی ام می‌کردند برای مسابقه. تشویقم می‌کردند، حتی بچه ها. کلاس دوم بودم و دو تا دختر سال سومی سراغم را از همکلاس هایم دم در کلاس می‌گرفتند. انگار معلم ادبیاتمان،‌ خانم خلیلی از من سر کلاسشان تعریف کرده بود و آن ها آمده بودند تا نمونه انشای مرا ببینند(من بلد نیستم تو بلاگ اسپات از این آدمک زرد هایی که کارهای باحال می‌کنند بگذارم، خودتان هر چه می‌خواهید بگذارید). البته دل به دل راه داشت و من انموقع از این خانم خلیلی آنقدر خوشم می‌امد که امضایش را گرته برداری کرده بودم برای امضای خودم. بعد هم قاطی پاتی شد و این امضای بدترکیب که مثل امضای آدم های بی‌سواد مطلق می‌ماند شد امضای اصلی من که با آن تمام کاغذ های مهم زندگی ام را امضا کرده ام.
دیگر به این قضیه عادت کرده بودم، فرقی نمی‌کرد که کار و زندگی دارم یا باید برای کنکور بخوانم یا هر چیز دیگری، من وظیفه داشتم هر هفته حداقل ۲۰ صفحه انشای احساسی بنویسم تا پاسخگوی اشتیاق همکلاس های عزیزم باشم. چون در چهار سال دبیرستان، هر کلاس انشایی این طور شروع می‌شد که همکلاس ها از معلم می‌خواستند اول من انشا بخوانم. من هم با آن قد و قواره دراز و باریکم می‌رفتم آن جلو می‌ایستادم و ۲۰ صفحه انشایم را می‌خواندم و بچه ها با احساسات نگاه می‌کردند و آخر کار برایم دست می‌زدند. راستش خودم هم از این همه استقبال همکلاس ها و معلم ها خوشم می‌امد، مگر می شود کسی خوشش نیاید.

جالب اینکه این همه ابراز احساسات همکلاس ها و معلم ها را وقتی برای پدرم تعریف می‌کردم، هیچ تحویلم نمی‌گرفت و معتقد بود من آنقدر بد خطم و آنقدر تند و جویده حرف می‌زنم که هیچ راهی برای فهماندن احساسم به دیگران ندارم و بهتر است جای تلف کردن وقتم برای انشا نوشتن،‌جلوی آینه بایستم و فن بیان تمرین کنم یا حداقل سعی کنم خوش خط بنویسم. مادرم می‌گفت نوشتنم به او رفته. می‌گفت همیشه زنگ تفریح قبل کلاس انشا سرش خیلی شلوغ می‌شده، چون برای چند نفر انشا می‌نوشته. پدرم آنوقت ها، اگر از سد بد‌خطی من می‌گذشت و انشایم را می‌خواند،‌از بی‌سوادی شاگرد اول کل دبیرستان (البته دبیرستان داریم تا دبیرستان ، یک وقت فکر نکنید من خوارزمی یا البرز دخترانه می‌رفتم ) عصبی می‌شد. طفلک اگر نوشته های حالای مرا می‌دید چه می‌کرد؟!

سالها گذشت و من دیگر به صرافت نوشتن نیفتادم. چند تا گزارش مهندسی برای یک لقمه نان، دو تا پایان نامه و یک سری مقاله تنها چیزهایی بود که بعد از آن نوشتم. اما این توهم را همیشه داشتم که هر وقت بخواهم می‌توانم بنویسم و شاید اصلا یک وقت نشستم و یک کتاب نوشتم (باز از آن کله های زرد،‌هر مدلش را که دلتان می‌خواهد بگذارید). تا این که یک دفتر خریدم و یک خودنویس نرم و نازک،‌عین مال نویسنده ها، فکر کنم روز های آخر تزم بود و وقتی هیچ نتوانستم بنویسم،‌ فهمیدم تمام این مدت اشتباه کرده بودم. نمی‌دانم تقصیر چه بود، چند سال دور بودن از ایران،‌چند سال مهندس بودن،‌چند سال انشا ننوشتن... چه می‌دانم!

یک سالیست متوجه حقیقت تلخی شده ام یا به زبان دیگر راز استقبال از انشاهایم در مدرسه را پیدا کرده ام. واقعا چرا هیچ وقت به این فکر نیفتادم که وقتی من هر هفته تمام ساعت انشا را با انشا خواندنم می‌گرفتم،‌عملا تنها کاری که بقیه همکلاس هادر کلاس انشا می‌کردند گرفتن یک قیافه تحت تاثیرقرارگرفته بوده.


پی‌نوشت٬: چند ماه پیش با همکلاس سال اول دبیرستانم، هما‌ تلفنی حرف می‌زدم. می‌گفت دوست پسرش مرا از روی تعریف های هما خوب می‌شناسد. یکی از این تعریف ها هم تعریف از انشایم بوده. فکر نکنم خیلی دلم بخواهد دوست‌پسرش را ببینم.